تبليغاتX
دغدغه
غرق شدیم!

-         دین افیون توده هاست ،قبول من که چیزی نمی گویم....

-         غرب چه؟ما شرقی ها از ابتدا....

-         دموکراسی حوق اکثریت را ارضا می کند یا....

-         انسان گرسنه ،فقرزده ،وحشت خورده...

-         جنگ جنگ ،نباید ایدولوژیک بود.....

-         من ،نه ما امتداد مبتذلیم

-         ادبیات بعد از بوف کور چه شد...

-         انسان نیروی محرک جامعه است...

غرق می شدم آرام ،آرام .حالا فریاد هایم همه خفه شده بودند .شده بودند یک صدا قلپ ،قلپ

بوی شر شر آب همه وجودم را فرا گرفته بود.کلمات ،جمله ها حباب می شدند به سطح می رفتند و می ترکیدند.

حرفهای مهم تر حباب های درشت تر

همه با هم غرق می شدیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 12:47 توسط یکی نه مثل بقیه |

عکس اتنو گرافیک
اصل مطلب 

اینم یه مطلب مختصر از بنده در مورد عکس اتنو گرافیک یا عکاسی انسان شناختی

 

+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 11:20 توسط یکی نه مثل بقیه |

این پست آخر نیست!!

                             دغدغه ای که نباشد زندگی را سودی نیست

                                         برای من و فقط من

                             دغدغه ام گمشده است در یک ذهن خواب نمای آشفته

می خواهد بنویسد اما جراتی در آن نیست

امروز دوباره خودم را مرور می کنم تا بل به چیزی برسم

وجودم پوسیده است مثل همه چیز

می آیم فقط همین را میدانم !!!!!!!!!!!!

click for full size

+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 13:19 توسط یکی نه مثل بقیه |

دینی به نام گلد کوئست!

نمی دانم بحث در مورد این دین جدید!!را از کجا و چگونه آغاز کنم.

به نظرم در مورد تحلیل پدیده ای به نام گلد کوئست حداقل باید دو منظر را در نظر گرفت:

1.ابعاد اقتصادی

2.ابعاد انسانی

از آنجا که اسرار دارم این بحث کاملا مختصر باشد در اینجا فقط در خصوص بعد انسانی ان چند مطلب را مطرح میکنم.(بماند ابعاد اقتصادی قضیه نیز به همین مراتب فضاحت مبتلاست.از آنجا که هیچ تولید و سرمایه مادی _ به عنوان دو رکن اقتصاد _ را در پی ندارد.و حتما سعی خواهم کرد که از بعد اقتصادی نیز تا حدی این سازمان را بشکافم.)

ظاهرا آنچه در جلسات به اصطلاح  پرزنت کردن برای اعضای جدید به عنوان یک شو نمایش داده می شود – مانند روبوسی های مکرر و رفتارهای ظاهر فریب دوستانه- اصراری بر دوستی های شدید میان اعضای یک گروه است.کدام احمقی این رفتار را باور می کند؟و کدام ابلهی هدفش از عضویت در این گروه تشریک مساعی دوستانه ، فرهنگی و فکریست؟

تبدیل روابط انسانی دوستانه به پول وارگی ودر پی آن تبدیل انسان به شی و آن هم شی ای به نام کیسه پول از کدام قواعد دوستیست؟- حالا رفاقت که دیگر جای خود دارد-چه اصراریست که در کشوری که رفتار افراد بر مبنای صورت به صورت است یک عمل اقتصادی!!!!!!!!از این شیوه استفاده کند؟

آیا غیر از این است که رفاقت و آن هم رفاقت 8 ساله و رازهای یک انسان شریف را به هم کیشانتان برای پرزنته کردنش می فروشید؟

عجب مرام اشتراکی سراپا دوستانهای دارید؟

................................................................................................................................................

پی نوشت:از همه دوستانم که این مطلب را می خوانند عذر خواهی میکنم.این مطلب بواسطه شنیدن خبر دعوت یک دوست صمیم ام به اینکیش جدید آنچنان مغشوش است که توان بازگو کردن بیشتر ندارم.

امیدوارم ببینیم روزی را که رفقای قدیم که هیچ از قدیم آن ها نمانده است با میلیون ها پول به سودای فرهنگی خود مشغولند و بشریت را از تمام دردها نجات داده اند و هر روزه یک دین و بت جدید را ساخته و می پرستند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 2:53 توسط یکی نه مثل بقیه |

این پست تقدیم به تو، رفیق
با هم

در کنار هم

تا همیشه سر نوشت را نوشته بودند قبل از بازی ما

تو خسته شدی ،شکوه کردی و به پناه الهه ها رفتی

فرصت کم بود

خدا هم مظلومانه، هیچ نمی توانست بکند

تو متنفر شدی از او

من تا همیشه ساکت بودم

مبادا از کنارم بگذری

من ،تو

دو اسب آهنی کنار خط آهن

با سوت قطار

خوابمان پریشان شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 12:55 توسط یکی نه مثل بقیه |

تنهایی
تنهایی وازه عجیبیست

یک واژه با روحی کسل کننده

انچه برای من مانده است .همین است و بس

گاهی یک اتفاق شاید دیدن یک دوست انسان را از این راحت میکند.

راحت می شوی از فکر کردن به یک خود دیگر،یک من دیگر در پی پشت افکارت می توانی بخندی و فکر کنی که خندیدن چه لذتی دارد بی انکه درگیر یک من دیگر شوی

مرز بین خود و خود با دیدن یک دوست گاهی میشکند

((...

           به دیدنم بیا که خیلی تنهام...))

+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 18:15 توسط یکی نه مثل بقیه |

داستانک
تیزاب و جوهر نمک را به آب اضافه کردم.سطل را گذاشتم کنار دستم .دستمال را کردم داخلش و کشیدم به دیوار .رنگ چرک از دیوار کنده شد و لغزید پایین.با هر بار حرکت دستمال ،چرک از دیوار غلط می خورد پایین.بعد از پنج ،شش بار احساس کردم دستم شدیدا داره می سوزه.پوست روی دستم کنده شده بود.زیر پوستم سفید بود.یادم افتاد به سوختگی روی گردنم.از بچه گی آزارم میداد.کهنه را تا ته توی سطل کردم بعد دراز کشیدم و محکم با دستمال کشیدم روی گردنم...پوست دلمه دلمه کنده می شد.خون از زیرش شر شر می ریخت و بدنم و گرم کردم .یاد تو افتادم.پارسال همین مو قع ها بود که رفتی.بعدا توی خواب شب ها میدیدمت با اون لهجه وحشیت به دوست پسرت می گفتی kess me .خودم یادت دادم .اما می گفتی گردنت حالم را بد می کنه.فکر کنم الان دیگه پوست گردنم خوبه خوب شده.فقط خیلی میسوخت.شدید.دوباره تو اومده بودی .جلو من رژه میرفتی .سطل را برداشتم ،پرت کنم طرفت.تمومش ریخت روی بدنم.قلب جزجز می کرد.بهت گفتم بیا منو بلند کن.بیا اینجا.برگشتی گفتی:

حالم از کل بدنت بد میشه.

..........................................................................................................

پی نوشت:بلاخره اسباب کشی ما تموم شد.امیدوارم در اسرع وقت به همه دوستان یه سرکی بزنم.از این داستان هم خیلی ....

+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 17:19 توسط یکی نه مثل بقیه |

داستانک

كوبه در را هل دادم به سمت خانه.در به سمت داخل لنگر برداشت.دالان تار و تنگ خانه ننه روبرويم بازشد.

از دو سه تا پيچ دالان گذشتم .نگاهم به ديوارهاي نم و كثيف دالان بود.از حياط گذشتم.باغچه سمت راست سرتاسر خشكيده بود.باغچه سمت چپ پر بود از گل هاي عطري ياس كبود و سفيد.از پله ها بالا رفتم.كفشهام را دم در ارسي پنج در كندم و رفتم تو.ننه روبروي اتاق نشسته بود و قليان مي كشيد.با دست اشاره كرد ‏‏‏بنشينم كنارش.صورتش پر از چروك بود .سفيد وگل انداخته.جاي مهر روي پيشاني صاف و بلندش نشون بود.نيشخند زدم.رفتم نشستم كنارش.دست راستش را توي دستم گرفتم و فشار دادم.گرم بود.توي آينه قدي كنار اتاق خودم را نگاه كردم.پاي چشمام گود رفته بود.ننه داشت مي خنديد.سرم را بردم نزديكتر.گردنش را با دو دستم گرفتم .پيچوندم.صداي تق تق استخوانهاش بلند شد.خوابوندمش وسط اتاق.گردنش را فشار مي دادم.آتش قليان بر گشت روي فرش خرسك و سط اتاق.دستمرا بردم طرف جا يخي كنار اتاق.چاقوي قديمي دسته زنجان توي دستم بود.گذاشتم روي سينه اش.ننه صورتش سرخ شده بود و مي خنديد.چاقو فرو نمي رفت گير كرده بود به قفسه سينه.دستم را محكم فشار دادم.چاقو سينه ننه را دريد.خون پاشيد روي صورتم.با دست پاك كردم.قلب ننه را بيرون كشيدم .هنوز رگها وصل بود.محكم كشيدم .رگها پاره شد.قلب توي دستم اومدم بيرون.صداي هن هن من با صداي تاپ تاپ قلب يكي شده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 11:5 توسط یکی نه مثل بقیه |

داستانک
نشست روبروی عکس.زل زد به چشم های عکس.خیره خیره نگاه کرد.شمع را از جیب راست کاپشن

چرمی اش در آورد .گذاشت روی قبر.کبریت رو از جیب دیگرش در اورد. شمع راروشن کرد.

از گوشه چشمش اشک دوید روی صورت استخوانیش.اشک را پاک کرد .بلند شد ایستاد.سیگارش را در

آورد.روشن کرد و سه تا پک عمیق پشت سر هم زد.با لگد زد زیر شمع.حرکاتش عصبی ،عصبی بود.تند

تند نفس می کشید.بخار نفسش جلوی صورتش رو گرفته بود.زیپ شلوارش رو پایین کشید برگشت

طرف قبر و شروع کرد به شاشیدن. آروم آروم روی قبر ومی خوند:شهید حسین غریب پور.

دوباره زد زیر گریه،دوچرخه را برداشت از قبرستان زد بیرون.نگاه کرد به تابلوی دم قبرستان ((گلستان

شهدا))

د ست گرد توی جیبش پاکت سیگار را در آورد.سیگارش تمام شده بود.

دم مغازه اول ایستاد .به مغازه دار گفت:

یه پاکت بهمن کوچیک.

نگاه کرد به اون طرف مغازه،یه پسر خوشگل مو بور بلند بلند می گفت:

بابا من از اون بستنی قیفی هم میخوام.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 3:15 توسط یکی نه مثل بقیه |

پير مرد متولی امام زاده اومد جلو وگفت :

خانم اينجور که نمي شه امام زاده حرمت داره.اگه ميخواي بري تو بايد چادر سر کني.

ريشهاي تنکش همه سفيد بود. يه کت چرک مرده سبزم تنش بود.

گفتم :باشه حاجي بده من چادرو.

چادر بوي گند ميداد .بوي حلوا و کافور با هم قاطي بود.

رفتم تو صحن روبروي امام زاده دوربين و در آوردم . لنزرا چند بار تنظيم کردم رو کتيبه امام زاده.

-        امام زاده علي بن محمد بن کاظم (ع).

پشيمون شدم .عکسهاي بيرون رو بعد مي اندازم.

رفتم بالا جلوي در.کفشهام و در آوردم .چشمم افتاد به مارک کفش.levise اينها رو عمو از آمريکا آ ورده بود.

کفشها رو گذاشتم تو کيسه.رفتم تو .

پيرزن داشت جلو ضريح ضجه ميزد.بعد يه نخ سبز از جامهري برداشت دخيل بست به ضريح.يه چيزايي زير لب مي گفت وبلند بلند گريه ميکرد.

بعد دست کرد توي کيف چرکش 500 تومان در آ ورد .رفت سمت مردي که کنار در نشسته بود.بهش گفت:

-        سيد از غريبي آقا بخون .دوباره زد زير گريه.لجم گرفت.

سيد شروع کرد:

کشته دشت کربلا...

سرم سنگين بود.چشمم رو باز کردم .تو دستام يه تيکه پارچه سبز بود که داشتم مي بستم به ضريح .

از گوشه چشمام داشت اشک مي اومد...

..............................................................................................

پ ن من به عید و این مسخره بازیها اعتقاد زیادی ندارم اما خوب اگه کسی داره عیدش مبارک

در ضمن احتمالا توی عید این وبلاگ آپ نشه البته خدا را چه دیدید شایدم بشه!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 10:3 توسط یکی نه مثل بقیه |